بسم الرب العلیم
تقدیم به محمد حسین جان
عزیز سفر کرده نام آور جاودان
ساعت نزدیک یک ونیم شب است . نمی دانم چطور شد که دوباره به سراغ نام آوران قهرمان رفتم و سری به سایت اهدا زده و یاد و خاطره حماسه ای را که با تلخی زیادی هم همراه بود برای خودم در دل نیمه شب تاریک زنده کردم .
آری جشن نفس سال 1389 نیز برگزار شده بود و عکس های آن همانند جشنهای سالهای گذشته برروی سایت گذاشته شده بود . از میان آنها ، تصویرپسرعمویم را پیداکردم . دیدم که همراه خانواده اش با اقتدار و افتخاری تمام ایستاده و درس فداکاری و ایثار و البته شجاعت خود را در گوش زمان فریاد می زند . برای من و همه فریاد می زند که چگونه قربانی شدن کودک خود را که آگاهانه انتخاب کرده بود ، ابراهیم وار در راه خدا دید و صبر کرد و به حق آیه ( استعینوا بالصبر و صلاه ) را همچون ایوب نبی معنا کرد .
آری ای جماعت ، او پدر است . هرگز از خاطرم نخواهد رفت ، که در فضای پر از آه و ناله و اضطراب و پریشانی محوطه بیمارستان ، پس از آنکه به او گفتم ، گریه مکن و بر پیکر بیجان طفل صغیرت آه مکش ، که صد البته قلب او که خانه خداست و سایر اعضایش هم که هدیه اوست در پیکر نیمه جان سایر اشرف مخلوقات رشد خواهد کرد و برای تو و محمد حسین کوچکت افتخار خواهد آفرید . آری بدو گفتم و او نیز فرزند خود را فدایی و قربانی علی اصغر امام حسین (ع) کرد و هیچگاه آرامش او را در آن لحظه فراموش نخواهم کرد . فراموش نخواهم کرد ناله های مادرش و از یاد نخواهم برد زاری و لابه و التماس چشمان پدرش را. در آن زمان همه دست به آسمان برده بودیم و التماس می کردیم . بسیار خدا را خواندیم ولی او به ما نگاه می کرد و صبر می کرد و ادامه می داد .
والله علی کل شیء علیم ، و خداوند بر همه چیز آگاه است . قطعا او چیزی می دانست که ما بر آن جاهل بودیم . شاید وقتی که گل محمد حسین را می سرشت ، او را مامور کرده بود که پنج سال و اندی در این عالم وا نفسا میهمان باشد و به چند تن ، چشم به راهان محبت ، منتظران مرگ ، اعضایش را ببخشد تا از فردا مادران آن بیماران رنجور که از خواب بر می خیزند ، اشک شوق حیات فرزندانشان به جای ، اشک ماتم ممات آنها بر گونه هاشان بلغزد و در حق محمد حسین آیه ( فتبارک الله احسن الخالقین ) را با خود زمزمه کنند و بعد از آن زهرا آخرین قصه و لالایی شبانگاهی را در گوش فرزند دلبندش بخواند و به خواب ابدی فرو رود . هزاران آفرین بر تو که چه خوب رسالت خود را در این دنیا به پایان رساندی .
به عکس ها که می نگریستم ، متوجه شدم که باز هم برتعداد گلهای پرپرشده مان ، برعدد گورهای قطعه نام آورانمان اضافه شده است . بسیار اندوه ناک شدم . یاد تمام سختیهای دوران تلخ پس از وداع با کودک زارمان افتادم. گفتم خدایا این اشکها و ماتمها و پیر شدن ها بس نبود که بر تعداد خانواده هایی همچون ما افزوده شد ؟ آری بسیار دردناک است ای برادر ، وقتی می بینم فرزندان این مرز و بوم یکی یکی پرپر شده و چیزی جز غم واندوه در دل خانواده هاشان به ارث نمی گذارند. ولی از آن طرف فهمیدم که خدا هنوز درزندگی این جماعت ایرانی ادامه دارد . هنوز مسلمانند و باوجود تمام ناملایمات این جهان فانی، اخلاق، ایثار و فداکاری را سرلوحه زندگی خویش قرار دادند و کما کان مردن، کشته شدن، جان دادن و دیدن غم دیگران برایشان عادی نشده است .
هنوز امیدواریم که تپیدن قلب در سینه همنوع برای این جماعت معنا داشته باشد . کماکان از اینکه کودکی می تواند نفس بکشد و یا قلب و کلیه و کبد و ...... داشته باشد و به حیات خود ادامه بدهند خوشحالند .هنوز عشق وجود دارد و درد همنوع برایشان درد است و خدا در تمام صحنه های زندگیشان حضور دارد . ای جماعت خدا هنوز در میان این مردم نمرده است .
امید است که سرخی گل لاله زیبا جلوه کند و صدای شرشر آب گوش نواز باشد و زیبایی زندگی با تمام دردها و ناملایماتش در زیر زبانمان مزه شود .
آری باید ادامه داد و به رحمت خدا امیدوار بود تا این حس های اولیه ذات بشر در ما زنده بماند که اگر از بین برود ما مرده ایم .
هرآن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
همواره به این اسطوره های ایران زمین افتخار خواهیم کرد و نام آنها را در دلهامان و نه در مغزمان حکاکی خواهیم کرد تا با احساسمان آنها را به خاطر بسپاریم و در این راه با گرفتن کارت اهداء عضو، به همه ثابت کنیم که حتی در زمان مرگمان نیز در اندیشه همنوعانمان هستیم .
هرگزم نقش تو از لوح دل وجان نرود
هرگز از یاد من آن سروخرامان نرود
والسلام علی عبادالله الصالحین
محمدباقر علایی
سحرگاه اول مردادماه1389